به گزارش خبرنگار مهر، در روزگاران قدیم، شکارچیای زندگی میکرد که روزگار خود و خانوادهاش را با شکار پرندگان و صید ماهی میگذراند. گاهی در بیابان به دنبال کبک و کبوتر میرفت و گاهی تور ماهیگیریاش را به آب میانداخت تا با فروش صید خود، هزینه زندگی را تأمین کند.
روزی از روزها، در گوشهای از بیابان، کنار تپهای نشست و مقداری گندم، برنج و ارزن روی زمین پاشید. دام خود را آماده کرده بود و انتظار میکشید تا کبوترهای اطراف برای خوردن دانهها نزدیک شوند و گرفتار شوند. مدتی گذشت و چند کبوتر به دام نزدیک شدند؛ اما درست در همان لحظه، صدای گفتوگوی بلند دو نفر سکوت بیابان را شکست.
دو مرد که در حال بحث و گفتوگو بودند، به شکارچی نزدیک میشدند. صیاد نگران شد که سروصدای آنها پرندگان را بترساند و تمام انتظارش بینتیجه بماند. به همین دلیل، به سوی آن دو رفت و با خواهش از آنها خواست آرامتر صحبت کنند تا کبوترها فرار نکنند.
آن دو مرد، طلبه بودند و درباره مسئلهای علمی اختلافنظر داشتند. وقتی درخواست شکارچی را شنیدند، پاسخ دادند که بیابان فضای عمومی است و آنها نیز حق دارند در آنجا درس بخوانند و بحث کنند. به باورشان، دلیلی نداشت برای آنکه شکارچی به کار خود برسد، آنها گفتوگوی علمیشان را متوقف کنند.
صیاد توضیح داد که از صبح در انتظار مانده و تازه سه کبوتر به دام نزدیک شدهاند. اگر پرندگان بترسند و فرار کنند، تمام زحمتش از بین میرود. او مردی بود که از همین راه زندگی میکرد و نمیتوانست بهآسانی از صید خود بگذرد.
اما طلبهها نیز بهسادگی کوتاه نمیآمدند. آنها گفتند مدتهاست گوشت کبوتر نخوردهاند و اگر شکارچی دو کبوتر به آنها بدهد، حاضرند سکوت کنند تا پرندگان به دام نزدیک شوند. در غیر این صورت، به بحث خود ادامه میدهند و مسئولیت فرار پرندگان را نمیپذیرند.
صیاد که راه دیگری پیش روی خود نمیدید، پیشنهادی داد. گفت حاضر است دو کبوتر را به آنها بدهد، به شرط آنکه در عوض، مسئلهای را که بر سر آن بحث میکنند به او بیاموزند. طلبهها پذیرفتند و گفتوگویشان را متوقف کردند. در سکوتی که برقرار شد، کبوترها به دام نزدیک شدند و هر سه گرفتار شدند.
پس از آنکه شکارچی پرندگان را گرفت، دو کبوتر را به طلبهها داد و از آنها خواست به وعده خود عمل کنند. طلبهها ابتدا با تردید به او نگاه کردند. تصورشان این بود که مردی بیسواد و دور از درس و مدرسه، نمیتواند بحثی علمی را بهدرستی بفهمد. به او گفتند آموختن دانش به سالها تحصیل نیاز دارد و یک کلمه نمیتواند کسی را دانشمند کند.
اما صیاد پاسخ داد که انتظار ندارد در یک روز همهچیز را یاد بگیرد. او میدانست دانش بهتدریج به دست میآید و هر کلمهای که انسان میآموزد، ممکن است روزی به کارش بیاید.
این پاسخ، طلبهها را به شگفتی واداشت. آنها دریافتند که شکارچی، با وجود نداشتن سواد رسمی، اهمیت آموختن را درک میکند. پس برایش توضیح دادند که موضوع بحثشان واژه «خنثی» بوده است؛ اصطلاحی که در این حکایت به موجودی اشاره دارد که نر یا ماده نیست. اختلاف آنها نیز درباره چگونگی ارث بردن چنین فردی بر اساس احکام مذهبی بود.
صیاد با شنیدن این توضیح، از معامله خود راضی شد. او یک واژه تازه آموخته بود؛ واژهای که شاید در آن لحظه کاربرد مشخصی برایش نداشت، اما آن را به خاطر سپرد.
ماهی زیبا و پاداش هزار سکهای
روز بعد، شکارچی برای صید ماهی به کنار دریا رفت. تور خود را در آب انداخت و ساعتها منتظر ماند، اما تا نزدیک ظهر چیزی نصیبش نشد. خسته و ناامید شده بود و قصد داشت دست خالی به خانه بازگردد که ناگهان ماهی بزرگی در تور افتاد.
ماهی چنان زیبا و رنگارنگ بود که صیاد در تمام عمرش نمونه آن را ندیده بود. فلسهای نقرهای، رنگهای گوناگون بدن و بالههای طلاییاش او را به شگفتی واداشت. به جای آنکه ماهی را همانجا بفروشد یا برای خوراک به خانه ببرد، تصمیم گرفت آن را زنده نگه دارد و به عنوان هدیهای به پادشاه پیشکش کند.
وقتی به خانه رسید، همسرش نیز با دیدن ماهی شگفتزده شد. او پیشنهاد کرد ماهی را به قصر ببرند؛ زیرا پادشاه بهتازگی حوضی مرمری ساخته و چند ماهی زیبا در آن انداخته بود. چنین هدیهای میتوانست توجه پادشاه را جلب کند و نام شکارچی را در میان دیگر صیادان بلندآوازه سازد.
مرد پیشنهاد همسرش را پذیرفت، ماهی را در ظرفی پر از آب گذاشت و راهی قصر شد.
هنگامی که به کاخ رسید، پادشاه و وزیرانش مشغول تماشای حوض تازهساختهشده بودند. ماهیهای رنگارنگ در آب شنا میکردند و یک کشتی کوچک جواهرنشان نیز روی آب حرکت میکرد. صیاد هدیه خود را تقدیم کرد و وقتی ماهی را در حوض انداختند، زیبایی آن از همه ماهیهای دیگر بیشتر به چشم آمد.
پادشاه از دیدن هدیه خوشحال شد و دستور داد هزار سکه طلا به شکارچی بدهند. اما یکی از وزیران که مردی حسابگر و خسیس بود، از این بخشش تعجب کرد. او به پادشاه گفت که یک ماهی ارزش چنین پاداش بزرگی را ندارد و پرداخت این مبلغ میتواند به خزانه آسیب برساند.
پادشاه پاسخ داد که وعده هزار سکه را در برابر حاضران داده و نمیتواند از تصمیم خود برگردد. وزیر، که نمیخواست این مبلغ پرداخت شود، راهی برای تغییر ماجرا پیشنهاد کرد.
او گفت بهتر است از صیاد بپرسند ماهی نر است یا ماده. اگر شکارچی پاسخ دهد نر است، از او بخواهند مادهاش را نیز بیاورد و اگر بگوید ماده است، نر آن را مطالبه کنند. به این ترتیب، چون صیاد نمیتواند ماهی دیگری مانند آن پیدا کند، ناچار میشود از پاداش خود صرفنظر کند و پادشاه نیز میتواند مبلغ کمتری به او بدهد.
پادشاه با این پیشنهاد موافقت کرد و از شکارچی پرسید ماهیای که آورده نر است یا ماده.
دانشی که ممکن است یک روز به کار آید
صیاد که متوجه گفتوگوی پنهانی وزیر و پادشاه شده بود، دریافت که این پرسش ممکن است مقدمهای برای پس گرفتن وعده باشد. او نمیدانست چگونه پاسخ دهد؛ اما ناگهان به یاد درس روز گذشته افتاد. همان واژهای که برای به دست آوردنش دو کبوتر داده بود، اکنون در ذهنش زنده شد.
با آرامش پاسخ داد: «قربان، این ماهی نه نر است و نه ماده؛ بلکه خنثی است.»
حاضران از پاسخ غیرمنتظره او خندیدند و پادشاه نیز از حاضرجوابی شکارچی خوشش آمد. نقشه وزیر بینتیجه ماند و پادشاه، که از هوش و پاسخ بهموقع صیاد شگفتزده شده بود، دستور داد به جای هزار سکه، دو هزار سکه طلا به او بدهند.
شکارچی با پاداشی بیشتر از آنچه انتظار داشت به خانه بازگشت. او حالا بهتر از گذشته میدانست که آموختن، حتی اگر در ابتدا کوچک و بیاهمیت به نظر برسد، میتواند در موقعیتی غیرمنتظره به کار بیاید.
حکایت «شکارچی دانشآموز» در کلیله و دمنه، ارزش دانشاندوزی را از زاویهای ساده و ملموس نشان میدهد. شکارچی نه دانشجوی مدرسهای بود و نه در پی آن بود که یکشبه به عالمی بزرگ تبدیل شود. او فقط پذیرفت که در برابر دو کبوتر، چیزی یاد بگیرد؛ چون باور داشت هر دانشی میتواند روزی فایدهای داشته باشد.
در این روایت، نکته مهم صرفاً آموختن یک واژه نیست، بلکه نگرشی است که شکارچی به یادگیری دارد. او برخلاف طلبههایی که ابتدا توانایی فهمیدن را در او نمیدیدند، باور داشت دانش بهتدریج شکل میگیرد و هر قدم کوچک میتواند مقدمهای برای قدمهای بعدی باشد.
این حکایت همچنین یادآوری میکند که دانش همیشه در کلاس درس و کتابخانه باقی نمیماند. گاهی آموختهای که در یک گفتوگوی کوتاه به دست میآید، در موقعیتی واقعی راهگشا میشود؛ درست مانند همان واژهای که شکارچی در بیابان یاد گرفت و روز بعد، در قصر پادشاه به کار بست.
شاید پیام ماندگار این داستان همین باشد: برای آموختن، لازم نیست از ابتدا همهچیز را بدانیم یا کاربرد هر دانشی را پیشبینی کنیم. کافی است فرصت یادگیری را دستکم نگیریم؛ زیرا گاهی یک کلمه، اگر بهموقع به یاد آورده شود، میتواند مسیر یک زندگی را تغییر دهد.
منبع:
جلد اول کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب» /مهدی آذر یزدی/ انتشارات امیرکبیر




نظر شما